گل سرخ خورشید

برای تازه شدن هیچ وقت دیر نیست

نمی دونم کدوممون داریم درد و رنج بیشتری رو تحمل میکنیم؟ اونی که هر روز دنبال من

میگرده یا منی که هر روز کنارش هستم و میبینم غم و اضطراب تو چشمهاش رو اما

کاری از دستم برنمیاد؟

مامانم! عزیزترینم! چطور دوای درد غصه هات باشم وقتی دیگه من رو باور نداری؟

مهربونم! صبورم! چطور تسلی ات بدم وقتی با وجود اینکه کنارتم باز هم دنبالم میگردی؟

مامان ای کاش که درد این دلواپسی ها هم برات لحظه ای باشه. ای کاش! همونطور که

روزهای خوش زندگی تو ذهنت گم شدند، لحظه های تلخ انتظار هم ازت دل بکنند.

نمیدونم این دعای خوبیه یا نه؟!  شاید خنثی بودنت هم برایم دردناک باشه اما اگه

باعث بشه تو درد کمتری تحمل کنی آرزو میکنم که بیخیال من و همه دلواپسی های

دنیا بشی! یادت بره که اصلا بچه هایی داری! یادت بره که هر روز غروب منتظر بابا عشق

ابدی زندگیت باشی!

مامانم! مهربونم! صبورم!عشقم! عزیزم!

نوشته شده در دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩۳ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ توسط آفتابگردون نظرات () |

دوست دارم روزه سکوت بگیرم.

چرا حرف میزنم وقتی که حرفهایم شنیده نمی شوند؟!

خسته ام.

خدایا کمکم کن!

مینوسم تا از گفتن کم کنم!

سه روز فقط سه روز

نوشته شده در چهارشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۳ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ توسط آفتابگردون نظرات () |

دیروز برای مامان جشن تولد گرفتیم، جشن تولد هفتاد سالگی.

مثل همه جشن تولدهای خانه ما، یه جشن کوچک با کیک خانگی و جمع خانگی!

اما از این جشن کوچک یک غم بزرگ روی قلبم یادگاری موند وقتی مامان با سادگی و

مهربونی همیشگی گفت: وقتی میگین هفتاد سالگی، احساس میکنم دیگه وقت رفتنه!

نوشته شده در جمعه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ توسط آفتابگردون نظرات () |

اولین دور کتابهای تابستانی رو از کتابخانه کوچک محله گرفتیم. به عنوان کتابهای

انتخابی دختری نگاه میکنم. آیا خودش هم مثل انتخاب هایش بزرگ شده است؟! یا نه

این هم یک روش جدید و حرفه ای برای پیچاندن پدرها و مادرهاست؟! نه قرار نیست

منفی نگر باشم. خوشحالم که کتاب شعر حمید مصدق را از دستم قاپ می زند.

خوشحالم که سراغ کتاب تاریخ برده داری و آشنایی با ادیان میرود حتی اگر با گام های

پر شور نوجوانی از روی جمله ها لی لی کند.

***

هیچ وقت دوست نداشتم دختری از سنش پیش برود حتی در دوران مجنون وار نوجوانی

اما چه کنم که دیگر نمیتوانم خواندن صد باره هری پاتر و پرسی جکسون را درک کنم!

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٢ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ توسط آفتابگردون نظرات () |

هر روز میخوانم. آواز دیگران رو میخوانم. غزل ها، قصیده ها، مصیبت نامه ها، حماسه

سرایی ها.

منثور یا منظوم، میخوانم مینمالهای زندگی شان را، مثنوی هایشان را . مینیمال ها جرقه

اند و مثنوی ها، جرقه، شعله و خاکستر را با هم دارند.

گاهی نوشته ها ابر میشوند و آسمان چشمانم را بارانی میکنند. گاهی آفتاب میشوند و

من هم که عاشق آفتاب، تمام رخ درونشان ذوب میشوم.

این روزها مهمان خانه گنجشگ هاهستم و با شور و هیجان به آواز شان گوش میدهم.

چقدر به دلم می نشیند.

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٢ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ توسط آفتابگردون نظرات () |

با خودمان می گوییم، عادت می کنیم و با صراحت زیادی ، این جمله را تکرار می کنیم !

 آن چیزی که هیچ کس نمی پرسد ، این است که : 

 به چه قیمتی عادت  می کنیم !

 

/ دخمــه ، ژوزه ساراماگو / 

نوشته شده در شنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط آفتابگردون نظرات () |

ساعت یک شبه (صبحه!)، از مهمونی برگشتید. گوشت چرخ کرده ای رو که توش پیاز

رنده کردی توی ماهیتابه پهن میکنی. زیرش رو روشن میکنی و درش رو میزاری.

نگران بوی غذایی که مبادا همسری رو از خواب بیدار کنه. با خودت فکر میکنی: عیبی

نداره بهتر از اینه که دختر فردا تا بعد از ظهر گرسنه بمونه یا شکمش رو با هله هوله پر

کنه. بوی غذا در میاد. یاد  شبهای ماه رمضان کودکی، شبهایی که مامان کباب ماهیتابه

ای برای سحر آماده میکرد می افتی. همیشه میگفت گوشت آدم رو  تا دم افطار نگه

میداره. صدای جلیز ولیز گوشت درمیاد. «چه زود آبش رو کشید! مبادا خوب نپخته باشه؟

گوشت نیم پز ضرر داره؟ دختری که دوست نداره روش آب گوجه بریزم، چه کار کنم؟»

کمی آب توش میریزی. دوباره درش رو میزاری. این رو تو یه برنامه آشپزی ترکیه ای دیدی.

یاد دیشب می افتی. سالن انتظار فرودگاه، اون آقایی که حسابی مخ پسر ایتالیایی رو

کار گرفته بود و خنده و مسخره بازی که دوستای پسره بعد از رفتن مرد درآوردند.

گوشت رو برمیگردونی و یه تکه پنیر روش میزاری. «راستی چرا من انقدر از کلاس مکالمه

رفتن طفره میرم؟! به خاطر هزینه اشه؟ هوم! فکر نمیکنم. به خاطر وقت کمه؟ این دیگه

از اون حرفهاست! به خاطر؟؟!! همون که خودت خوب میدونی و تا وقتی که این حس رو

داری تا ابد میتونی بهونه های ریز و درشت براش بسازی. هه! قبلش باید یه دوره کلاس

تقویت اعتماد به نفس بری!!!! » از یخچال دو تا تکه نون جو درمیاری. چقدر نرم و لطیفند.

فکر میکنی کاش نون باگت داشتی اما نه این مفید تره. «یعنی دختری باز هم قد

میکشه؟! این روزها این سوال شده یکی از مشغله های ذهنیش! کاش وقتی کوچکتر

بود بیشتر به تغذیه اش میرسیدی و انقدر نگران چاقیش نبودی! اَه ول کن! دست از این

عذاب وجدان های مادرانه بردار.» گوشت رو لای نونها میذاری. با چاقو دوتکه میکنی تا تو

ظرف غذا جا بشه و بتونی نارنگی ها رو هم کنارش بزاری. «اه! ببین نارنگی های دیروز

رو نخورده اونوقت تو حرص بخور که کاش...!» ظرف رو  تمیز میکنی و ساندویچ و نارنگی

رو میزاری و درش رو کیپ میکنی. «ساعت یک و نیمه! هنوز میتونم بیدار بمونم. قرار بود

یه نگاهی به نامه های قدیمی شرکت بندازی. یادش به خیر چه روزهای پر رونقی بود

اون روزها. با این اوضاع کساد چند نفر دیگه میخوان بیکار بشند!» در یخچال باز میکنی.

« کجا بزارم که جلوی چشم همسری باشه و فراموش نکنه؟ راستی قرار بود فایل عکس

ها رو مرتب کنی. قرار بود بری جواب آزمایش مامان رو هم بگیری. قرار بود اون فیلم

کوچیک ها رو بدی سی دی کنند... . فکر کنم اگه بخواهی یه لیستی از این قرار ها بگی

تا صبح باید بگی!!! چرا این طوری شدی تو؟! چرا؟» ظرف رو میزاری رو ظرف پنیر. «آره

اینجا خوبه صبح که میخواد پنیر رو برداره این رو میبینه.»

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ توسط آفتابگردون نظرات () |

رژ لب قرمز! قرمز قرمز!

یه راه فرار دیگه!

فرار از چی؟

خودم؟! خودت؟!

...... .

نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط آفتابگردون نظرات () |

بنشینیم و بیندیشیم!

این همه با هم بیگانه

این همه دوری و بیزاری

به کجا آیا خواهیم رسید آخر؟

و چه خواهد آمد بر سر ما با این دل های پراکنده؟

 

جنگلی بودیم

شاخه در شاخه همه آغوش

ریشه در ریشه همه پیوند

وینک، انبوه درختانی تنهاییم.

 

مهربانی، به دل بسته ما، مرغی ست

کز قفس در نگشادیمش

و به عذری که فضایی نیست

وندرین باغ خزان خورده

جز سموم ستم آورده هوایی نیست

ره پرواز ندادیمش.

.....

ه.ا.سایه

 

نوشته شده در دوشنبه ۸ آبان ۱۳٩۱ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ توسط آفتابگردون نظرات () |

یعنی من الان دلم لک زده برای یه روز آروم، یه روز بی هیاهو! حالا نه این که تو یه

همچین روزی چه کارها که نخواهم کرد ! نه بابا! من فقط یه روز عادی میخوام. یه روزمره

شیرین! شیرین هم نبود، نبود! یه روزمره بیمزه!

اصلا نمیدونستم خود شیرینی کردن هم کاری سخت، خسته کننده و پر مسولیتیه!

یعنی میدونستم ها ولی یادم رفته بود. اما خوب تو این یه ماه گذشته حسابی بهم

یادآوری شد اون هم چطور؟! با خوش خدمتی به خانواده همسر گرامی به بهانه های

مختلف.

والا میخواستم شرح ماوقع رو بنویسم تا در تاریخ به یادگار بمونه که چطور یه عروس

میتونه جام خوش خدمتی رو ببره! گفتم ولش کن، یه موقع ریا میشه!

به هر حال پاییز دوست نداشتنی من هم با مهمون داری و مریضی و ... شروع شد.

امروز داشتم فکر میکردم چرا من انقدر گیر میدم به این پاییز بیچاره! در حالی که انقدر

صبح های قشنگی داره. انقدر توش زندگی جریان داره. انقدر نازش خریدار داره! والا! آخه

این چند روزه پاییز، نود درصد وبلاگها براش آی لاو یو در وکردند! اونوقت تو نشستی اینجا

از غروب های غمگین پاییز، از خدا حافظی زودهنگام خورشید، از بدبیاری ها و از دست

دادن های پاییزیت می نالی؟!!! میدونی چیه اینها همه برای اینه که تو هیچ وقت

اونطوری که باید عاشق نبودی تا بفهمی و بدونی پاییز غیر از اینهایی که تو حس کردی

چه حس دیگه ای میتونه داشته باشه. این رو من نمیگم ها! اونهایی که عاشق بودند

میگند!

راستی یه چیز دیگه می دونستی تو این یه ماهه که مشغول خوش خدمتی بودم انقدر

جوگیر شده بودم که خودم رو کاملا فراموش کردم! یادم رفت که من یه مدتی بود داشتم

تمرین میکردم که خودم رو دوست داشته باشم. یادم رفت که برای سلامتیم ورزش

میکردم. یادم رفت که چند ماهه دارم برنامه غذایی خاص رو رعایت میکنم تا از دست این

اضافه بار خلاص شم! نتیجه این فراموشی این شد که سه کیلو از چهارده کیلویی که

زحمتش رو کشیده بودم برگشت، اونهم به همراه زانو درد و گردن درد.

اَه! برم دیگه این مغز من هم جنبه آرامش رو نداره! نگاه کن چه آشی درست کرده این

بالا. ولش کنی، از صدتا موضوع مربوط و نامربوط داستان میگه! اییششش!

(میخواستم به جای آش بنویسم ملغمه دیدم از ملغمه دو تا ماده به درد به خور در میاد

از این نوشته ها چی؟!!اییشش!)

نوشته شده در شنبه ۸ مهر ۱۳٩۱ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ توسط آفتابگردون نظرات () |

Design By : Night Melody