مامانم!

 

غروبه. دارم باهاش تلفنی صحبت میکنم. تنهاست داداش کوچیکه رفته بیرون.

میگم: بهتری؟ میگه: آره. فوری حال همسری رو مپرسه. یادش نیست که رفته ماموریت.

میگم: نیست رفته بندر انزلی. میگه: آخی هوس بندرانزلی کردم! میگم: حتما با هم

میریم. انگار نمی شنوه! تو افکار خودشه و ادامه میده : یاد مامانم افتادم. دلم براش تنگ

شد. یاد مهربونی هاش افتادم. اون موقع ها که میگفت: مامان! دخترم! بسه دیگه بیا

بشین خسته شدی. آخه مریض بود و همه کارای خونه رو من میکردم....

به این فکر میکنم وقتی مادرش مرد، چند سالش بود؟ فقط 10 سال. الان چند سالشه

نزدیک 70 و هنوز با آه از مادرش میگه. از محبت هاش، از عشق مادریش، از

مهربونی هاش و هنوز گاهی گله میکنه که چرا رفت و اون و با چند تا برادر و خواهر

کوچیک تنها گذاشت.

بغض گلوم رو میگیره. میگم: مامان جان من! میگه: جانم! میگم: تو بعد از این همه مدت

هنوز دلتنگ مامانت میشی. هنوز ناراحتی که چرا مراقب خودش نبود و شما رو تنها

گذاشت. اون وقت چرا وقتی من میگم مامان جون! مواظب خودت باش. مامان جون! من

فقط تو رو دارم، گوش نمی کنی؟ مامانم! تو رو خدا به خودت برس مامانم حواست به

خودت باشه.

***

میدونم که تو هم مثل بیشتر مامانها آخرین نفری که بهش فکر می کنی خودتی. میدونم

با وجود اینکه این مریضی داره یواش یواش روحت رو ازمون دور میکنه ولی باز هم ناهار

فردای داداش کوچیکه رو فرا موش نمیکنی! یادت نمیره که داداش بزرگه خورشت قرمه

سبزی رو با لوبیا چشم بلبلی دوست داره! حواست هست که دختر عزیز دوردونه داداش

دومی تو رو مامانی صدا میکنه! نه مامان بزرگ، نه عزیز جون و چه قدر این کارش رو

دوست داری. آخه تو مثل همیشه به حداقل محبت ها راضیی. تو به همین که داداش ها

چندددد وقتتتت یه بار! بهت سر میزنند راضیی.  تو به اینکه خواهرت احوالت رو تلفنی 

میپرسه راضیی! تو به خیلی از محبتهای کوچیکی که ذره ای با محبتهای بزرگ تو قابل

مقایسه نیست راضیی و همیشه دلیلی برای دلخور نشدن داری!

مامانم! قربون صبر و مهربونیت برم! دوست دارم. مامانم! عزیزم! یه ذره  هم حواست به

تنهایی من باشه. لااقل به خاطر من مراقب خودت باش!

 

/ 2 نظر / 12 بازدید
رماس

سلام دوست عزیز واز اینکه اولین نظر دهنده این ÷ست در وبلاگ شما هستم خوشحالم گر امروزتوانستی ولی نخواستی که معذوری ... ولی اگر روزی توانستی و نخواستی، منتظر روزی باش که بخواهی و نتوانی اگه قرار بود لیلی و مجنون به هم میرسیدن که دیگه نه لیلی، لیلی بود و نه مجنون، مجنون. عشق واسه رسیدن نیست، عشق حسرت رسیدنه..درضمن به وبلاگ من سر بزن خوشحال میشم .

سارا

سلام. خیلی قشنگ مینویسی. از سبک نوشتنت خوشم میاد. آخییی راست میگی دلم مامانم رو خواست.[ماچ]