شبانه

ساعت یک شبه (صبحه!)، از مهمونی برگشتید. گوشت چرخ کرده ای رو که توش پیاز

رنده کردی توی ماهیتابه پهن میکنی. زیرش رو روشن میکنی و درش رو میزاری.

نگران بوی غذایی که مبادا همسری رو از خواب بیدار کنه. با خودت فکر میکنی: عیبی

نداره بهتر از اینه که دختر فردا تا بعد از ظهر گرسنه بمونه یا شکمش رو با هله هوله پر

کنه. بوی غذا در میاد. یاد  شبهای ماه رمضان کودکی، شبهایی که مامان کباب ماهیتابه

ای برای سحر آماده میکرد می افتی. همیشه میگفت گوشت آدم رو  تا دم افطار نگه

میداره. صدای جلیز ولیز گوشت درمیاد. «چه زود آبش رو کشید! مبادا خوب نپخته باشه؟

گوشت نیم پز ضرر داره؟ دختری که دوست نداره روش آب گوجه بریزم، چه کار کنم؟»

کمی آب توش میریزی. دوباره درش رو میزاری. این رو تو یه برنامه آشپزی ترکیه ای دیدی.

یاد دیشب می افتی. سالن انتظار فرودگاه، اون آقایی که حسابی مخ پسر ایتالیایی رو

کار گرفته بود و خنده و مسخره بازی که دوستای پسره بعد از رفتن مرد درآوردند.

گوشت رو برمیگردونی و یه تکه پنیر روش میزاری. «راستی چرا من انقدر از کلاس مکالمه

رفتن طفره میرم؟! به خاطر هزینه اشه؟ هوم! فکر نمیکنم. به خاطر وقت کمه؟ این دیگه

از اون حرفهاست! به خاطر؟؟!! همون که خودت خوب میدونی و تا وقتی که این حس رو

داری تا ابد میتونی بهونه های ریز و درشت براش بسازی. هه! قبلش باید یه دوره کلاس

تقویت اعتماد به نفس بری!!!! » از یخچال دو تا تکه نون جو درمیاری. چقدر نرم و لطیفند.

فکر میکنی کاش نون باگت داشتی اما نه این مفید تره. «یعنی دختری باز هم قد

میکشه؟! این روزها این سوال شده یکی از مشغله های ذهنیش! کاش وقتی کوچکتر

بود بیشتر به تغذیه اش میرسیدی و انقدر نگران چاقیش نبودی! اَه ول کن! دست از این

عذاب وجدان های مادرانه بردار.» گوشت رو لای نونها میذاری. با چاقو دوتکه میکنی تا تو

ظرف غذا جا بشه و بتونی نارنگی ها رو هم کنارش بزاری. «اه! ببین نارنگی های دیروز

رو نخورده اونوقت تو حرص بخور که کاش...!» ظرف رو  تمیز میکنی و ساندویچ و نارنگی

رو میزاری و درش رو کیپ میکنی. «ساعت یک و نیمه! هنوز میتونم بیدار بمونم. قرار بود

یه نگاهی به نامه های قدیمی شرکت بندازی. یادش به خیر چه روزهای پر رونقی بود

اون روزها. با این اوضاع کساد چند نفر دیگه میخوان بیکار بشند!» در یخچال باز میکنی.

« کجا بزارم که جلوی چشم همسری باشه و فراموش نکنه؟ راستی قرار بود فایل عکس

ها رو مرتب کنی. قرار بود بری جواب آزمایش مامان رو هم بگیری. قرار بود اون فیلم

کوچیک ها رو بدی سی دی کنند... . فکر کنم اگه بخواهی یه لیستی از این قرار ها بگی

تا صبح باید بگی!!! چرا این طوری شدی تو؟! چرا؟» ظرف رو میزاری رو ظرف پنیر. «آره

اینجا خوبه صبح که میخواد پنیر رو برداره این رو میبینه.»

 

 

/ 3 نظر / 19 بازدید
آزاده

چقدر روزهای ما شبیه به همه

مامان نی نی

چقدر خوب نوشتی....ذهن منم پره از دقدقه اما با ظاهری اروم....همه مثه ما هستن؟؟؟

masi

سلام مادر نگران و مهربون زنده باشى