آش پ........ا........یی..........ز ی

یعنی من الان دلم لک زده برای یه روز آروم، یه روز بی هیاهو! حالا نه این که تو یه

همچین روزی چه کارها که نخواهم کرد ! نه بابا! من فقط یه روز عادی میخوام. یه روزمره

شیرین! شیرین هم نبود، نبود! یه روزمره بیمزه!

اصلا نمیدونستم خود شیرینی کردن هم کاری سخت، خسته کننده و پر مسولیتیه!

یعنی میدونستم ها ولی یادم رفته بود. اما خوب تو این یه ماه گذشته حسابی بهم

یادآوری شد اون هم چطور؟! با خوش خدمتی به خانواده همسر گرامی به بهانه های

مختلف.

والا میخواستم شرح ماوقع رو بنویسم تا در تاریخ به یادگار بمونه که چطور یه عروس

میتونه جام خوش خدمتی رو ببره! گفتم ولش کن، یه موقع ریا میشه!

به هر حال پاییز دوست نداشتنی من هم با مهمون داری و مریضی و ... شروع شد.

امروز داشتم فکر میکردم چرا من انقدر گیر میدم به این پاییز بیچاره! در حالی که انقدر

صبح های قشنگی داره. انقدر توش زندگی جریان داره. انقدر نازش خریدار داره! والا! آخه

این چند روزه پاییز، نود درصد وبلاگها براش آی لاو یو در وکردند! اونوقت تو نشستی اینجا

از غروب های غمگین پاییز، از خدا حافظی زودهنگام خورشید، از بدبیاری ها و از دست

دادن های پاییزیت می نالی؟!!! میدونی چیه اینها همه برای اینه که تو هیچ وقت

اونطوری که باید عاشق نبودی تا بفهمی و بدونی پاییز غیر از اینهایی که تو حس کردی

چه حس دیگه ای میتونه داشته باشه. این رو من نمیگم ها! اونهایی که عاشق بودند

میگند!

راستی یه چیز دیگه می دونستی تو این یه ماهه که مشغول خوش خدمتی بودم انقدر

جوگیر شده بودم که خودم رو کاملا فراموش کردم! یادم رفت که من یه مدتی بود داشتم

تمرین میکردم که خودم رو دوست داشته باشم. یادم رفت که برای سلامتیم ورزش

میکردم. یادم رفت که چند ماهه دارم برنامه غذایی خاص رو رعایت میکنم تا از دست این

اضافه بار خلاص شم! نتیجه این فراموشی این شد که سه کیلو از چهارده کیلویی که

زحمتش رو کشیده بودم برگشت، اونهم به همراه زانو درد و گردن درد.

اَه! برم دیگه این مغز من هم جنبه آرامش رو نداره! نگاه کن چه آشی درست کرده این

بالا. ولش کنی، از صدتا موضوع مربوط و نامربوط داستان میگه! اییششش!

(میخواستم به جای آش بنویسم ملغمه دیدم از ملغمه دو تا ماده به درد به خور در میاد

از این نوشته ها چی؟!!اییشش!)

/ 1 نظر / 15 بازدید